دیلماج
چه چیز سخت تر از گفتن از خود است!
Saturday, June 18, 2011
اگر این جا را می خوانی یک خبری از خودت به من بده ،دارم خل می شوم ،کجایی تو آخر ، میدانی کی تا به حال با من حرف نزدی؟
Friday, March 25, 2011
خشونت
روحم عریان نه ها ، برهنه نه ها ، لخت و لرزان شده بود ...
Friday, January 21, 2011
Pooran - Bigharar
Wednesday, January 12, 2011
شهزاده ی غمگین دوردست ها
خاک ات را به آب سپرديم
خاطره ات را به خاطر

-------------------------

بعد از تو
گوش ماهی ها
صدای دريا
و بوی خاکستر می دهند

--------------------------

تن شور خزر
جان تازه ای می خواست

--------------------------
خزر
تنی را به وطنی رساند

--------------------------

خزر گريه اش را قورت داد
و تو را بلعيد

--------------------------

شهزاده ی غمگین دوردست ها
سوار بر خزر
به ساحل بی تابستان ما که رسیدی
جای همه ی ما آب تنی کن!

--------------------------
اندوه بزرگی است
خزر
میان من و آن دیگری
که دم به دم
دیوار دیگری است
میان تابستان های ما

--------------------------
خزر يله می دهد
بر ساحل تابستانی
که زنانه نيست
که مردانه نيست
که زنانه مردانه نيست
خزر يله می دهد بر شهری
که از نو ،شهر می شود
که نوشهر می شود

--------------------------

تنت را به وطنت سپردیم

--------------------------


لطفا هر گونه نقل مطلب با ذکر مأخذ و نام سراينده باشد.
علیرضا پهلوی
مادربزرگم می گفت خاک آدم را زمين گير می کند ،می گفت دل آدمی هميشه تنگ جایی است که بند نافش در آن به زمين سپرده شده است،می گفت آدم را بايد در زمين خودش به خاک بسپارند،برای من اين حرف به مثا به ی وصيتی بود که بايد به گوش می گرفتی و به آن عمل می کردی ،آرزويی که بايد به آ ن جامه ی عمل می پوشاندي،آرزويی که نشات گرفته از فرهنگ کشاورزی می دانستمش.

حالا اما زندگی مرا به گوشه ديگری از دنيا پرت کرده است و دلم برای زمينم تنگ می شود بی آن که کشاورز باشم .


اين ياداشت مهدی جامی را خيلی دوست دارم ،قبل از اين که خبر منتشر شود نوشته شده است.


عرفان خودکشی و مقام مرگ پیش از مرگ


پهلوی های جوان

برای تو که اتاق مطالعه ات، میز تحریرت و برنامه هفتگی مدرسه ات موزه من شد و تو از درد خود را کشتی



چرا مرگ علیرضا پهلوی همه رو اینقدر متاثر کرد
Saturday, June 05, 2010
«تهمینه قرن»
تقریبا در همه مصاحبه هایی که از بهرام بیضایی خوانده ام این سوال از او پرسیده شده که زنان نمایشنامه هایش را از کجا می آورد , از این به بعد به جای پاسخ به این سوال می تواند بگوید از اینجا.

این نوشته رویا کریمی مجد را خیلی دوست دارم. عنوان این نوشته ر ا هم از آنجا وام گرفته ام.
Friday, June 04, 2010
...
داداشی! صخره خواهم بود که هر چه به من می خورد خرد شود ,گیریم که در این میان تکه هایی از من کنده شود، صخره خواهم بود پا برجا
Tuesday, May 25, 2010
خواهر و برادر شُل

در آلمان تقریبا شهری نیست که در آن خیابانی به نام خواهر و برادر شُل نباشد، روی نقشه گوگل نام یک شهر را بنویسید و بعد دنبال Geschwister-Schollstrasse بگردید،مطمئناً جستجوی شما نتیجه ای در بر خواهد داشت.